Quantcast
Channel: هفت وادی
Viewing all articles
Browse latest Browse all 434

دكّان فقر

$
0
0
مولانا، مثنوی معنوی را « دكّان فقر» خوانده است. او می گويد: هر دكانی، سودايی دارد، و بهره ای می اندوزد، بهره دكان ِ مثنوی، «فقر» است! هر كسی، سودای چيزی دارد، دخل دكان مثنوی بی چيزی و فقر  است:
هر دکانی راست سودایی دگر
مثنوی دکّان فقرست ای پسر(مثنوی، دفتر ششم)
و سپس اشاره می كند:
مثنـوی مـا دکــان ِ وحـدت ست
غیر واحد هرچه بینی آن بُت ست

از قضا، در اين دكان، كالا به قيمت دار و ندار است! بايد هر چه داريم، بنهيم و « فقر» و بی چيزی، بخريم! هستی بدهيم، نيستی بخريم. دكان فقر چنين دكانی است!
او می گويد:
نيستی چون هست بالايين طبق
بر هـمـه بردنـد درويشـان سَبَق
   
بهتر است، نخست، به تعريف پيشينيان ِ او از فقر و تصوّف اشاره كنيم؛ نويسنده كشف المحجوب، در حقيقت صوفی، نكته ای كليدی به دست می دهد: « صفا ضدّ كَدَر بُوَد و كَدَر از صفات بشر بُوَد، و به حقيقت صوفی بُوَد آن كه او را از كَدَر گذر بُوَد . » (هجويری ، ۱۳۸۴ : ۴۵ ) وی معتقد است : صوفی كسی است كه از خود فانی و به حق باقی است؛ شهاب الدين سمعانی نيز در كتاب ِ شگفت خود " روح الارواح فی شرح اسماء الملك الفتاح" می گويد: « راهرو كه به راه در آيد پوست و صفت می افكند » وی در ادامه، سخن بايزيد را مي آورد كه « از بويزيدی برون آمدم چنان كه مار از پوست برون آيد.» (سمعانی، ۱۳۸۶ : ۶۰۳ ) عارفان بسياری در اين باره سخنانی با همين مضمون ثبت كرده اند كه در يك جمله می توان چنين سرچين كرد: « فقر، "تخريب ِ‌بُود" است ».

شبستری اين نكته را چنين سروده:
نشانی داده اندت از خرابات.......كه التوحيد اسقاط الاضافات (شبستری، ۱۳۸۶ : ۱۱۹ )

اين اضافات، من و ما ست؛ وجود عاريتی و ناپايداری كه بر مضاف اليه ِ " من " پای می فشارَد، و به گفته آن صاحبدل: " جهودی وار دوست می دارد كه بر قلمرو خويش بيفزايد". مولانا جلال الدين، در فقر نامه خويش، می گويد:

هر كه بر در، او، من و ما می زند            ردّ ِ باب است او و بر لا می تَنَد( مثنوی، دفتر نخست، )
مولانا بر پايه جمله ای در آيه پايانی سوره قصص(كُل شیء هالك الا وجهه)، به اين باور رسيده كه هر كس فانی درگاه او نشود شايسته هلاكت است؛
چون نِه ای در وجه ِ او هستی مجو

او معتقد است هر چه در وجه ِ الهی فانی شود، جزايش " كل شیء هالك" نيست:
زان كه در الا ست او، از لا گذشت ....... هر كه در الاست او فانی نگشت

به بياني ساده تر، آن كه نابود است باد هلاك بر او نمی وزد!
بر ده ويران نبوَد عُشر زمين، كوچ و قَلان. ( مولانا، ۱۳۸۶ : ۵۸)

در نگرش مولانا، فقر ، جست و جوی اين ويرانی و نابودی و تن سپردن به آن است؛ و فقير آن است كه كوبه در نابودی ِخويش را به صدا در آورده است؛ آدمی تا بر « منی» خويش استوار است، ردّ ِ باب می شود و لن ترانی می شنود، امّا آن گاه كه من ِ او در وجود بی همتای ديگری، نيست و نابود شد، حيات و هستی می يابد:

بانگ زد يارش كه بر در كيست آن
گفت بر در، هم  تويی  ای دلستان
گفت اكنون چون منی ای من درآ
نيست گنجايی دو من را در ســَرا

مثنوی ِ معنويی، از آغاز تا پايان، ياد آور چنين «هويّت»ی است؛ مثنوی، نكوهش و نفی "من" و ستايش "نيستی" برای بازيافت ِ اين هويت است. آن «نی» كه از «نيِستان» آمده است و باز «نيستان» می جويد، نيستی است كه آهنگ ِ « نيست» ها دارد، مگر نه اين است كه «نی» در زبان پارسی، قيد نفی است، اين نيستی جويی، آهنگ رهايی است؛ آزادی و آزادگی هر دو است. بن مايه  ۲۶۰۰۰ بيت مثنوی همين انديشه است، مولانا پيام خود را در مصراعِ : «بند بگسل باش آزاد ای پسر» چكانده است، اين مصراع، ذره باردار ِ انديشه های مولوی در مثنوی معنوی است كه كلّ ِ منظومه شمسي او را از خود می تاباند. از نظر مولوی برای گسست بندهايی كه بشر را به اسارت كشيده و حقيرش كرده است، بايد به "فقر" روی كرد؛ و اين فقر چيزی جز برهم زدنِ مناسبات فرد با محسوسات نيست؛
مَا التَّصَوُّف؟ قَالَ وجدانُ الفَرَح               فی الْفُـؤادِ عِـنْدَ اِتْـیانِ التَّـرَح(مثنوي، دفتر سوم :۳۲۶۱)

(تصوُّف چيست؟ يافت ِ گشاده دلی، در هنگامه اندوه. )
اين واكنش ناسازوار با وضعيت ِرخ داده، شايد نامعقول به نظر برسد، ولی فقر در همين واكنش نامتعارف است كه رخ می دهد، نكته  رهايی بخش كه مولوی بر آن پامی فشرد، همين است. برای آن كه به باور او نزديك شويم بهتر است، بيتی منسوب به عطّار را بازخوانيم:

فقر چيست؟ از گمرهی، ره كردن است             وز دو عالَـم،  دست كـوتـَه كردن است( عطار، ۱۳۶۸ : ۴۶۶)
از گمراهی، راه ساختن متناقض نمايی است كه در فقر تصوُّر پذير است و امكان می يابد.فقر ، به همين نسبت، پندار و رفتار باژگونه را در مناسبات فرارو می نهد! اين باژگونگی، در سنجش با هنجاری است كه پذيرفته دنيای فرد پيش از سلوك اوست. مولانا اين نكته را چنين بيان مي كند:

پيش چشمت داشتی شيشه ی كبود          زان سبب، عـالَـم كـبودت می نـمود(مثنوی، دفتر نخست: ۱۳۳۲)
با اين وصف، فقر، بينشی است كه باژگونگی هايی را كه تعاليم جامعه و تاريخ، پديد آورده اند، بازمی نمايد و با بِهْسازی نگرش فرد و نظرگاه او، به چشم و دلش گشايش و فراخی می بخشد. چنين بينشی چگونه بهره ما می شود؟ مولانا جلال الدين ، آشنايی با جهان فقر را پيوسته و بازبسته مستی و مدهوشی می داند:
محرم ِ اين هوش جز بی هوش نيست         مر زبان را مشـتری جـز گوش نيست( ديباچه مثنوی)

به باور او، بايد قيد اين عقل و هوش ِ شناخته را زد؛ مستی، دروازه ای مناسب ورود به چنين جهانی است. معرفتی كه دريافتش به مدهوشی باشد، متناقض می نمايد.چون گمانه های ما مبتنی بر هوشمندی های ماست، مدهوش را آسوده از دريافت می بينيم؛ اين سخن مولانا هم پارادكسی است كه در جهان محسوسات، بر هم زننده مناسبات است. حضور در پرتو ِ انديشه های مولانا، دنيای ذهن ِ فرهيخته و تربيّت شده آدمی را از هم می پاشاند. او می گويد برای دستيابی به رهايی و دانايی، بايد چشم به عَدَم بدوزيم و چون چشمِ گشوده جسد مقتولی كه پنداری به روح می نگرد! توجه مان را به لامكان معطوف كنيم.

اين جهان از بی جهت پيدا شده ست          كه ز بی جايی جهان را جا شده ست
بـاز گــَـرد از هست سـوی نـيستـيی           طالب ِ ربّـــی و ربـّـانـيـــــستـــی
جای دخل است اين عدم از وی مرم           جای خرج است اين وجود بيش و كم
كارگاه ِ صُنع ِ حق چون نيستی ست           جز مُعَطَّل در جهـان ِ هست كی ست (مثنوي، دفتر دوم)

در جهانی كه مولوی ترسيم می كند، معنويّت درجه دار نيست، چرخان و سنجش ناپذير است:
قُرب، نَـه بالـا و پـستــي  رفتن است      قرب حق از حبس هستي رستن است(مثنوي، دفتر سوم)

او می گويد نيست، با دير و زود و دور و نزديك و بالا و پايين سنجيده نمی شود! معيار های هستی موهوم، چون خودش موهوم است. مولوی، كارگاه و گنجينه حق را در نيستی می بيند:

كـارگــاه و گنـج ِ حق، در نـيستي ست
غرّه ي هستي، چه داني نيست چي ست؟

در اين چشم انداز ِ رُباينده دير ياب، برگ در بی برگی و افتخار و علو در فقر و خواری كسب می شود؛ چنين نگرشی بی ترديد با سنجش ها و معيار های پذيرفته بشری سازگار نيست. برای ورود به چنين جهانی ذوق و احساس متعارف زاهدانه و شيوه های آكادميك و عالمانه، هر دو گمراه كننده اند؛ دانش و پرهيز هر دو از هوشياری، می تراوند، پس نمی توانند با معرفتِ تراويده از مستی نسبتی بيابند؛ جهان مولانا را بايد ديد و تجربه كرد با دانش تنها شايد به ستودنش برسيم و از ديدار آن بی بهره مانيم.
   
مولوي از «باده تحقيق» سخن مي گويد:

عشق، جوشد باده تحقيق را
آميزش ِ مستی باده و هوش تحقيق، متناقض نمای ديگری است كه هنجارهای ذهنی را می تاراند. مولانا كاخ توهماتی را كه ذهن را مشغول ساخته ، چنين فرو می ريزد:
آنچ  تـو گَنـجش، توهُّـم می كنـی
زان تـَوهُّـم گـنـج را گُـم می كنی
چون عمارت، دان تو وَهم و رای ها
گـنـج نبْـوَد در عـمـارت جـای ها 
نه كه هست از نيستـی فرياد كـرد
بلك نيست آن هست را واداد كـرد
تـو مـگو كه من گريـزانـم ز نيست
بلـك او از تو گريـزان است، بيست! ( مثنوی، دفترنخست )

مولانا، مجموع ِ ادراكات بشری (فكر، وهم و حس ) را نِی ای می داند كه كودك بازيگوش آن را ميان دو گام می گذارد و می پندارد بر اسب سوار شده، يكه می تازد!
علـم هـای اهل ِ دل حمّـال  ِ شـان         علـم هـای اهل ِ تن احمـال  ِ شـان
علـم چون بر دل زنـَـد، یاری شـود         علـم  چون بر تَن زنـَـد، بـاری شـود
گفت ایزد: یَحـْـمِـلُ اَسـفـــــــاره         بار باشـد علـم، کان نَبْـوَد ز هــــــو
علم کان نبود ز هــــو بی واسطــه         آن نپـایـد، همچــو رنگ  ِ‌ ماشطــه(آرايشگر)
لیک چون این بـار را نیکــو کشــی        بـار بر گیرند و بَخشَنــدت خوشــی
هین مکش بهر ِ هـــوا آن بار ِ‌ عـلم        تا بـبـیـنـی  در درون  انـبـار ِ عـلم
تا که بر رهــوار علــم آيــی ســوار        بعـد از آن اُفتــَـد تو را از دوش بـار
از هــواهــا کــی رَهـی بی جام هو        ای ز هــو قـانــع شـــده  با نام هو (مثنوي، دفتر نخست)

پس اين دانشی كه ما را گران بار (وزين!)و سنگواره می كند، سنگ راه ماست، برای درآمدن به جهان آزاد ِمولانا بايد اين پيش بند را كند؛ زُهـد، هم دامنگير ديگری است كه بازدارنده رهایی است؛ زاهدان، پشتگرم ِ بالش ِ پرهيز و رياضت های خود، با جهانی كه مولوی ترسيم می كنند بيگانه اند. آن ها عمرشان را به بزرگداشت ناتوانی و افسردگی به پيری رسانده اند، دم سرد و تندخو، حصار در حصارند و نسبتی با رهايي ندارند، مولانا در دفتر پنجم مثنوی در داستان امير نيكخوی مسيحي و زاهد خودبين، زاهد را چنين توصيف می كند:
زهد و پیری ضعف بر ضعف آمده             واندر آن زُهـدش گُشـادی ناشده
رنـج دیـده، گـنج  نادیـده ز یـار                کـارها کـرده، نـدیـده  مُزد ِ کـار

مولانا می گويد تلاش زاهد يا جوهره ای ندارد كه پاداشی داشته باشد، يا چشم به راه پاداشی است كه در راه است! شايد هم كوشش او جهودی وار و آزمندانه است، يا نه، در روز جزا پادشش را خواهد گرفت! در بهترين وجه، زاهدان به پاداش چشم دوخته اند. نيشتر ِطنز و طعنه مولانا به زاهدان خواندنی است؛ او می گويد  اين زاهدان به كنجی آن قدر گريسته اند كه چشم درد گرفته اند، و ترشروی، لب و لوچه آويخته اند، نه چشم پزشكی اندوهشان را به دل دارد و نه خود عقلی دارند كه به دنبال درمان باشند:

چشم پر درد و نشسته او به کنج        رو تُرُش کـرده، فرو افکنـده  لُنج
نـه یکـی کَحّال کـو را غم خـورَد         نیش عقلـی که به کُحلی  پی برد

اين تازه، هيئت ظاهری زاهد است، باطنش تماشايی تر است:
اجــتهادی می‌کند با حـَزر و ظن         کار در "بوک" ست تا نیکـو شدن
زان رهش دورست تا دیدار دوست      کو نجوید سَر، رئیسی شْ آرزوست

كوشش و اجتهادش بر گمانه زنی ها و حدس های محتاطانه اش استوار است، اجتهادی كه آرزومند ِنيكو شدن است! و بِدان سبب از حقيقت ِ يار دور است كه سرور حقيقي نيست خود می خواهد به رياست و بزرگی برسد، زاهد و عابد، پيشوايی خود را جست و جو می كنند و زهد و عبادت را دامی ساخته اند تا مردم را به پيروی خود بكشانند! آنان با خدا و بخت به حساب كشی و ستيزند؛

ساعتـی او با خُـدا انـدر  عتـاب        که نصیبم رنج آمد  زین حساب
ساعتی با بخت ِ خود اندر جدال        که همـه پَـرّان و ما ببریـده بال

مولانا زاهدان و قشر انديشان را زندانی ِرنگ و بو می بيند، اين مردود تَنگخوی، تا از ننگ شترخان زهد ِافسونگرش رها نشود، خوش خو و گشاده دل نمی گردد.

هر که محبوس است اندر بو و رنگ      
گرچه در زهدست باشد خُوش تنگ
تا بـُرون نایـَد ازین ننگـین مـُنـاخ (خوابگاه شتران، ستورگاه)
كی شود خويَش خوش و صدرش فراخ (مثنوی، دفتر پنجم)

و چه نيكو، حافظ، سنگْ بستِ زهد و علم را بر راه رهايی، كفر می داند:
تكيه بر تقوا و دانش در طريقت كافری است     راهرو گر صد هنر دارد توكّل بايدش (حافظ )

مولانا، به هركس كه سرمايه و اندوخته هايش را در كسب فضيلت به دوش می كشد هشدار می دهد كه از ديدار حقيقت محروم می ماند؛ هر چه اندوخته ايم بايد برباد دهيم.
مرا سودای آن دلبر ز داناییّ و قَرایّی(= شغل قرآن خوانی)
برون آورد تا گشتم چنین شیدا و سودایی
سر سجاده و مسند گرفتم من به جهد و جِد
شِعار زهد پوشیدم پی ِ خیرات افزایی
درآمد عشق در مسجد، بگفت: «ای خواجه ی مرشد
بدرّان بند هستی را چه دربند مصلّایی
به پیش زخم تیغ من ملرزان دل، بنه گردن
اگر خواهی سفر کردن ز دانایی به بینایی...» (مولوی،۱۳۸۶: ۱۱۹۶)

در اين نمونه، باز سُخن ِ همواره به تأكيد مولانا، تكرار شده: « بدرّان بند ِ هستی را...» مولانا، نيستی را دريچه رهايی می بيند.او چنين استدلال می كند: ببين كه خردمند چه می كند، او شبانه روز جويای نيست است؛ آن كه بهره از عقل دارد، در گدايی، جوينده فيض و بخششی است كه نيست، در مغازه و دكان، هنگام ِ داد و ستد، سودی را می جويد كه نيست(برايش معدوم است) در كشتزارها درآمد و برداشتی را می جويد كه نيست، در باغ ها، نخل و درختی را جست و جو می كند كه نيست، در مدارس علمی را می جويد كه نيست، در معبدها و ديرها، حلم و پارسايی را می طلبد كه نيست، همه چيزی را می جويند كه برايش نيست؛ آنچه موجود است را پس انداخته اند، و جويا و دربند نيست ها شده اند.

زانک کان و مخزن صنع خدا       نیست غیـر ِ نیستی در انجلا(= ظاهر شدن)(مثنوی: دفتر ششم)

گنجينه آفرينش ِ پروردگار در نيستي، تعيّن می يابد و ظاهر می شود. مولانا، در ادامه، می گويد: هر پيشه ور و صنعتگری در نمايش ِ صنعت ِخود جايگاهِ «نيست» را جست و جو می كند، بنّا مكان ناساخته يا ويرانه ای را می جويد تا بنايی به پا كند و آبادانی پديد آورد، سقّا، كوزه و مَشكی را می جويد كه آب ندارد، نجّار، خانه ای را می جويد كه در ندارد؛ مايه شگفتی است كه همه از عدم و نيستی، آن چه می خواهند می جويند و خود گريزان از عدم اند! نيستی دريای مراد است، بايد دل به اين دريا زد.مولانا هيچی، ما را به ما مي نمايد، وسپس گوشزد می كند، از خواب و گمان هستی به در آييم و در نيستی هويت يابيم.

آینـه ی هستی چه باشد؟ - نیستی
نـیـستی بَر، گـر  تـو ابـلـه  نیستی
هسـتی اندر نیستـی بتوان نـمــود
مـال‌داران، بر «فقیـــر» آرند جـود
آینه ی صافی نان، خود گرسنه‌ست
سوخته، هم، آینـه ي آتش‌زنه ‌ست
نیستی و نقص هر جایی که خاست
آینه ی خوبیِ  جمله پیشه ‌ها ست((مثنوي، دفتر نخست)

فقر نامه مينوی مولانا، همه يادآور اين است كه « ما هيچ، ما نگاه»، بن مايه اين كتاب، نشاندار ِ "پشت هيچستان" است، مثنوی سرتاسر دعوت به نيستی لايتناهی است و به همين سبب پايانی ندارد، او خود بر اين نكته وافق است و می گويد:
گر شود بيشه قلم، دريا مديد(مداد)     
مثنـوی را نيست پاياني اميد(مثنوی،دفتر ششم)

مهرماه ۱۳۹۱ خورشيدی – محمود خليلی
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ارجاعات:
۱- حافظ شمس الدين(۱۳۶۲)، ديوان حافظ، تصحيح پرويز ناتل خانلری، تهران: انتشارات خوارزمی.
۲- سمعانی، شهاب الدين ابوالقاسم(۱۳۶۸). رَوح الارواح فی شرح اسماء الملك الفتاح. تصحيح و توضيحِ نجيب مايل هروی. تهران: شركت انتشارات علمی و فرهنگی وابسته به وزارت فرهنگ و آموزش عالی.
۳- شبستری محمود (۱۳۸۶)، گلشن راز، تصحيح و توضيحات صمد موَحّد، تهران: انتشارات طهوری.
۴- مولانا جلال الدين(۱۳۸۶)، غزليات شمس، تهران: انتشارات هرمس.
۵- مولانا جلال الدين(۱۳۷۵)، مثنوی معنوی، تصحيح و پيشگفتار عبدالكريم سروش، تهران: شركت انتشارات علمی و فرهنگی. (ارجاع بيت های مثنوی همه به اين چاپ است.)
۶-هجويری، ابوالحسن علی بن عثمان(۱۳۸۴). كشف المحجوب. مقدمه، تصحيح و تعليقات محمود عابدی. تهران: سروش(انتشارات صدا و سيما). چاپ چهارم.

Viewing all articles
Browse latest Browse all 434

Latest Images

Trending Articles



Latest Images

<script src="https://jsc.adskeeper.com/r/s/rssing.com.1596347.js" async> </script>